زين العابدين شيروانى
413
بستان السياحه ( فارسي )
داد و جمهور رعايا و برايا را بعواطف خسروانه اميدوار ساخت و به نيروى طالع و مساعدت بخت اعداى ملك و دولت را برانداخت در به دو جلوس آن شهريار جمعى از اشرار به فتنهانكيزى برخواسته باقبال همايونفال آتش فتنه به زودى انطفاء يافت و دشمن آن پادشاه عالمپناه بديار نيستى شتافت و بر مملكت موروثى مستولى و مقتدر كشت وصيت سلطنت و شوكت آن شهريار از غرب و شرق در كذشت و سفراء و ايلچيان روم و فرنگ و هند و سند و توران و افغان و غيرهم به دركاه عالمپناه آمدند و بعزّ بساطبوسى مفتخر و سر افراز شدند و هريك از فرزندان نامدار و از اولاد كامكار به حكومت هر شهر و ديار مقرّر كرديد نخست عبّاس ميرزا نايبالسّلطنه شده بملك آذربايجان رسيد و دار المرز كيلان بر يحيى ميرزا مسلّم شد و تمامت ملك طبرستان به حوزهء تصرّف محمّد قلى ميرزا در آمد و در بلدهء زنجان فتح اللّه ميرزا حكومت يافت و اسماعيل ميرزا به شاهرود و بسطام شتافت و احمد على ميرزا در خراسان شهريار و در كرمان ابراهيم خان بنى عمّ شاه عالمپناه كامكار كشتند و حسينعلى ميرزا در كشور فارس فرمانفرما و در اصفهان محمّد ميرزا حكمروا شدند و محمّد تقى ميرزا در بلدهء بروجرد و شيخ على ميرزا در قصبه تويسركان و علىنقى ميرزا در قزوين و محمّد حسين ميرزا نبيرهء آن شهريار در كرمانشاهان حكومت يافتند لهذا طرق و مسالك روى به امنيّت نهاده ارباب تجارت از هر شهر و ولايت بدار الملك شتافتند و سوداكران تردّد و آمدوشد نمودند و بار امتعه و اقمشه روم و فرنك و غيره كشودند لهذا مملكت معموره سيم و زر موفور كشت و كاروبار مردم ايران از اين و آن دركذشت فقير كويد كه در سنهء هزار و دويست و سى هجرى آن شهريار دو بار راقم را احضار نمود و بعد از تقرير بعضى كلمات آن شهريار فرمود در مملكت ما طوايف امم در مهد امنوامان آسوده و در بستر راحت و فراغت غنودهاند مكر درويشان و فرقهء صوفيان تو از مقام درويشى بيرون آى و در منزل مرحمت و ظلّ حمايت ما بياساى و چون ما را با صوفيان صفائى و از درويشان طلب دعائى نيست لهذا عامّهء رعايا و كافر برايا دشمن درويشان و عدوّ صوفيانند و بر تو اذيّت خواهند نمود الحق آنچنان شد كه آن شهريار فرموده بود چون فقير را حالت مصاحبت اهل دنيا و مجالست ملوك نبود لاجرم شاهد فرمان در آينهء حال فقير صورت ننمود ليس على الخراب خراج * و لا تحتاج الشّمس الى السّراج امّا معنى النّاس على دين ملوكهم مشاهده شده و حقيقت المرء على دين خليله جلوهكر آمد نظم كر بكويم شرح آن بىحد شود * مثنوى هفتاد من كاغذ شود اكنون كه سنهء هزار و دويست و چهل و هفت هجريست در مملكت موروثى كمال استقلال دارد و راه و رسم سلطنت را بواجبى به عمل مىآورد اميد از حضرت كريم و لطف خداوند قديم چنانست كه آن پادشاه را فقيرنواز و درويشدوست كرداناد و توفيق طاعات و بندكى به آن شهريار كرامت كناد بمحمّد و إله الأمجاد ذكر محمّد رضا ميرزا ابن سلطان فتحعلى شاه ملكى ديندار و شاهزاده پرهيزكار است و در فضائل نفسانى و خصايل انسانى مقدّم اولاد شهريار است به صفاى ذهن و صفوت ضمير و طهارت ذيل و علوّ همّت موصوف و بكرامت نفس و سخاوت طبع و لطافت مزاج و ذكاوت فهم معروفست بسيار زيرك و دانا و بر امور توانا و از باطل بيكانه و با حق آشناست انصاف و مروّت و عفو و سماحت ملازم در كاهش شرم و حيا و حلم و شجاعت خادم باركاهش اكرچه فرزند فتحعلى شاه و از اولاد ملوك است امّا مريد حضرت سيّد نعمة اللّه و از اهل سلوكست و مظهر اسماء متقابله و صفات متضادّه يعنى صاحب جاه و جلال و خداوند و جد و حال و خديو فضل و كمالست نظم پادشاهان مظهر شاهىّ حق * عارفان مرآت آكاهى حق مدّت هفده سال مىشود كه راقم را به خدمت آن نور حدقه سلطنت الفت و محبّت و آن خلف خلافت را به اين فقير كمال مودّت و خلّت است به حمد اللّه روز به روز رشته الفت محكمتر و بنياد مروّت مستحكمتر است با وجود تراكم افواج هموم و تلاطم امواج غموم كه آن جناب را دريافت و روزكار ناهنجار بطريق بسيار نسبت بدان شرف شرافت رشته مخالفت تافت هركز ضمير صفوت